تبليغاتX
ایرونیا




  


زری جان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه ی غرب شد، زری جان از هفت دولت ازاد شد. اول به اقا فرزین، ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد اقا، میوه فروش محله شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه ی لباس عروسی فروشی سر میدان محله شان می ایستاد و لباس ها را نگاه می کرد و دل هر بیننده ای را می سوزاند. بالاخره جلسه ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همه ی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال زری جان بکنند و گفت: زری جان روزی هزار بار استخوان های پدرش را در گور می لرزاند. فرهاد، برادر بزرگ زری جان گفت می تواند یک شوهر قلابی برای زری جان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری جان ارام بگیرد. عباس یکی از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زری جان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زری جان گرفتند و عملا زری جان عروس شد. روز بعد از عروسی، زری جان دوباره لباس عروسی پوشید و عباس اقا را وادار کرد لباس دامادی اش را بپوشد و سر سفره ی عقد بنشیند. دوباره عسل در دهان هم گذاشتند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف یک ماه، زری جان بیست و هفت دفعه بازی عروس و داماد راه انداخت. عباس اقا به اقا فرهاد شکایت برد. دوباره جلسه ی خانوادگی تشکیل شد. قرار شد عباس اقا در یک تصادف بمیرد و زری جان بیوه شود. عباس اقا مرد و همه، از جمله زری جان لباس سیاه پوشیدند و عزاداری کردند. زری جان چهل روز لباس سیاه پوشید. روز چهل و یکم، اول به اقا فرزین ساندویچی محله شان و بعد به احمد اقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد، دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود!

پ.ن: بازی عروس و داماد عنوان کتابی از بلقیس سلیمانی است که امسال جایزه گرفت.60 داستان کوتاه در یک مجموعه، نقطه مشترک کل داستان بازی آن ها با مرگ و دست کم گرفتن اونه!

حتما بخونیدش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:31  توسط سارا  | 

 

                  گفتم از عشقت جدا شوم

                  و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم

                  دل من محبوس است

                  در زندانی که

                  میله هایش حرف های عاشقانه ی تو

                  و زندانبانش چشمان دلربای توست

                  ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید

                  برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم

                  نه نه !

                  نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم

                  من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم

                  واگر حتی روزی

                  وقت آزادی ام فرا رسد

                  به کبوتران سپید خواهم گفت

                  که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:56  توسط سارا  | 

 

حتما این تست رو امتحان کنید .....جوابش خیلی جالبه!

 

 

 

به اين تست شك نكنيد. اين آخرين و استانداردترين تست شخصيت شناسى است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. پاسخهايش هم اصلاً كار دشوارى نيست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنيد. يك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد كه بتوانيد امتيازهايى كه گرفته ايد را جمع بزنيد. حاضريد؟ پس شروع كنيد:


 1) چه موقع از روز بهترين و آرام ترين احساس را داريد؟


الف _ صبح،

ب- عصر و غروب،

ج _ شب


۲) معمولاً چگونه راه مى رويد؟


الف _ نسبتاً سريع، با قدم هاى بلند،

ب- نسبتاً سريع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم،

ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،

د _ آهسته و سربه زير، ه- - خيلى آهسته


۳) وقتى با ديگران صحبت مى كنيد؛


الف _ مى ايستيد و دست به سينه حرف مى زنيد،

ب- دستها را در هم قلاب مى كنيد،

ج _ يك يا هر دو دست را در پهلو مى گذاريد،

د _ دست به شخصى كه با او صحبت مى كنيد، مى زنيد،

و ه-_ با گوش خود بازى مى كنيد، به چانه تان دست مى زنيد يا موهايتان را صاف مىكنيد


۴) وقتى آرام هستيد، چگونه مى نشينيد؟


الف _ زانوها خم و پاها تقريباً كنار هم،

ب- چهارزانو،

ج _ پاى صاف و دراز به بيرون،

د _ يك پا زير ديگرى خم


۵) وقتى چيزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واكنش نشان مى دهيد؟


الف _ خنده اى بلند كه نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،

ب _ خنده، اما نه بلند،

ج _ با پوزخند كوچك،

د _ لبخند بزرگ،

ه_  لبخند كوچك


۶) وقتى وارد يك ميهمانى يا جمع مى شويد؛


الف _ با صداى بلند سلام و حركتى كه همه متوجه شما شوند، وارد مى شويد

ب _ با صداى آرامتر سلام مى كنيد و سريع به دنبال شخصى كه مى شناسيد، مى گرديد

ج _ در حد امكان آرام وارد مى شويد، سعى مى كنيد به نظر سايرين نياييد


۷) سخت مشغول كارى هستيد، بر آن تمركز داريد، اما ناگهان دليلى يا شخصى آن را قطع مى كند؛


الف _ از وقفه ايجاد شده راضى هستيد و از آن استقبال مى كنيد

ب _ بسختى ناراحت مى شويد

ج _ حالتى بينابين اين ۲ حالت ايجاد مى شود


۸) كداميك از مجموعه رنگ هاى زير را بيشتر دوست داريد؟


الف- قرمز يا نارنجى

ب- سياه

ج- زرد يا آبى كمرنگ

د- سبز

ه- آبى تيره يا ارغوانى

و- سفيد

ز- قهوه اى، خاكسترى، بنفش


۹) وقتى در رختخواب هستيد (در شب) در آخرين لحظات پيش از خواب، در چه حالتى دراز مى كشيد؟


الف- به پشت

ب- روى شكم (دمر)

ج- به پهلو و كمى خم و دايره اى

د- سر بر روى يك دست

ه- سر زير پتو يا ملافه...


۱۰) آيا شما غالباً خواب مى بينيد كه:


الف- از جايى مى افتيد.

ب- مشغول جنگ و دعوا هستيد.

ج- به دنبال كسى يا چيزى هستيد.

د- پرواز مى كنيد يا در آب غوطه وريد.

ه- اصلاً خواب نمى بينيد.

و- معمولاً خواب هاى خوش مى بينيد



امتیازات



سؤال اول: الف(۲ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۶ امتياز)


سؤال دوم: الف (۶امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۷ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز)


سؤال سوم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۵ امتياز)، د (۷ امتياز)، ه (۶ امتياز)


سؤال چهارم: الف (۴ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۲ امتياز)، د (۱ امتياز)


سؤال پنجم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۲ ا متياز)


سؤال ششم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۲ امتياز)


سؤال هفتم: الف (۶ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۴ امتياز)


سؤال هشتم: الف (۶ امتياز)، ب (۷ امتياز)، ج (۵امتياز)، د (۴ امتياز)، ه (۳ امتياز) و (۲ امتياز)، ز (۱ امتياز)


سؤال نهم: الف (۷ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۴ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز)


سؤال دهم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۶ امتياز)، و (۱ امتياز)

 


خب، امتيازهايتان را جمع زديد. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقايسه كنيد و شخصيت خودتان را بشناسيد.




نتيجه گيرى


*
اگر امتياز شما بالاى ۶۰ است: ديگران در ارتباط و رفتار با شما شديداً مراقب و هوشيار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهايت

 سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسين مى كنند و به ظاهر مى گويند«كاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و

 نسبت به ايجاد رابطه اى عميق و دوستانه بى ميل و فرارى هستند.


*
اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتياز داريد: بدانيد دوستان شما را تحريك پذير مى دانند، بدون فكر عمل مى كنيدو سريع از موضوعات ناخوشايند برآشفته

 مى شويد ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصميم گيريهاى سريع داريد (هرچند اغلب درست از كار درنمى آيند!) ديگران شما را جسور و اهل

 مخاطره مى دانند. كسى كه همه چيز را تجربه و امتحان مى كند، از ماجراجويى لذت مى برد و در مجموع به دليل ايجاد شرايط و بستر

 هيجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.


*
اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتياز به دست آورديد: به خود اميدوار باشيد ، ديگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم كننده و جالب و جذاب مى بينند.

 شما دائماً مركز توجه جمع هستيد و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستيد. فردى مهربان، ملاحظه كار و فهميده به نظر مى رسيد. قادر

 هستيد به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شويد و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم كنيد و در همان شرايط و در صورت لزوم

 بهترين كمك بر اعضاى گروه هستيد.


*
اگر ۳۱ تا ۴۰ امتياز نصيب شما شد: بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل عمل هستيد. همه مى دانند شما

 باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد. اما اگر

 با كسى دوست شويد صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد. اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را داريد گرچه

 سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد.


*
از ۲۱ تا ۳۰ امتياز : در نظر سايرين فردى زحمت كش هستيد اما متأسفانه گاهى اوقات ايرادگير هستيد. شما بسيار بسيار محتاط و بى

 نهايت ملاحظه كار به نظر مى رسيد. زحمتكشى كه در كمال آرامش و با صرف زمان زياد در جمع بار ديگران را بردوش مى كشد و بدون فكر و

 براساس تحريك لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. ديگران مى دانند شما هميشه تمام جوانب كارها را مى سنجيد و سپس تصميم مى

 گيريد.


*
و اگر كمتر از ۲۱ امتياز داشتيد: ديگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شكاك و دودل مى دانند شخصى كه هميشه سايرين به عوض او

 فكر مى كنند، برايش تصميم مى گيرند و از او مراقبت مى كنند. كسى كه اصلاً تمايل به درگيرشدن در كارهاى گروهى و ارتباط با افراد ديگر

 را ندارد!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:9  توسط سارا  | 

 

 

 

در بغض غريب آسمان ياد تو بود

در دل غنچه مثل فرياد تو بود

در جشن شكوفه هاي گيلاس نياز

حرف از گل بي خزان ميلاد تو بود

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:21  توسط سارا  | 

 

 

             

 

 

روزِ قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا ، جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:39  توسط سارا  | 
 

                                  

 

تنها بازماندة یک کشتی شکسته به جزیرة کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به امید یاری رسانی، از نظر می گذراند کسی نمی آمد.سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پارهها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سمت آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکنه افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه بر جا خشکش زد.فریاد زد  : خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟
صبح روز بعد با بوق کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش بدهد. مرد خسته از نجات دهندگان پرسید: شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟
ما متوجه علاءمی که با دود می دادی شدیم"

وقتی اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است.ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار و زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش: دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد،ممکن است دودهای برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:1  توسط سارا  | 

 

                                    

 

داستانهای زیادی درباره علت نامگذاری این روز با نام روز والنتاین وجود داره ولی یکیشون که از بقیه مشهور تره اینه که "سنت والنتاین" یک کشیش رمی در قرن سوم میلادی بود. کلادیوس دوم امپراتور وقت ازدواج رو منع کرده بود. اون میگفت که سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند. والنتاین فکر میکرد که این کار عادلانه نیست و مراسم ازدواج رو در خفا انجام میداد. کلادیوس که این موضوع رو فهمید دستور داد که والنتاین رو در زندان انداخته و سپس بکشند. کلادیوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. این رابطه در حدی پیش رفت که عشق او و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد.
روز 14 فوریه که والنتاین رو برای اعدام میبردند اون نامه ای نوشت و چون اسمش والنتاین بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاین تو" (
From your Valentine). از اون به بعد کلمه والنتاین جای خود را بمعنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.
اولین پیغام والنتاین پس از آن شعری از طرف چارلز (
Charles)، از اشرافزادگان اورلئون (orleans) برای همسرش در سال 1415 میلادیه. او در جنگ "آگینکورت" (Agincourt) دستگیر شده بود و در زندانی در برج لندن در انتظار اعدام بود. در آن زمان او شعری به همسرش نوشت و کلمه والنتاین را در آن بکار برد. ولی روز والنتاین تا قرن 17 میلادی هنوز روزی ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پیغامهای ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهای آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را برای مردم (مخصوصا مردم خجالتی) راحت تر کرد.
و اما جشن روز والنتاین یک رسم قدیمیه که ریشه در یک فستیوال رمی داره. رمی های غیر مسیحی در وسط فوریه که برای اونها آغاز بهار بود یک فستیوال بنام "لوپرکالیا" (
Lupercalia) داشتند. در بخشی از این فستیوال دخترها اسمشون رو مینوشتند و درون جعبه ای می انداختند و پس از آن هر پسری یه اسمی رو بصورت شانسی از اونتو بر میداشت. بدین ترتیب اونها در طول فستیوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می انجامید.
کلیسا تصمیم گرفت که این فستیوال رو به یک جشن مسیحیت و یادبود روز وفات کشیش سنت والنتاین تبدیل کنه. پس از آن بمرور نام والنتاین توسط مردانی که میخواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند بکار برده شد. امروزه روز والنتاین جزو روزهای اصلی جشن در تمام دنیاست. اما این به معنی ارسال پیغام برای شخصی که عاشق او هستید، نیست. شما میتوانید با فرستادن یک پیغام بدوست خود به او بگید که به او اهمیت میدهید.

موفق باشید

 

                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 6:0  توسط سارا  | 
 

                                                                                                          

 

گاهی به آسمان پر ستاره بالای سرم نگاه می کنم و شروع می کنم به شمارش ستاره ها. نه فکر کنید می خواهم بخوابم بلکه می خوام تعداد عاشق های این دنیا رو حساب کنم اما فکر نکنید به ازای هر نفر عاشق واقعی ستاره ای هم هست.
البته درسته به ازای هر نفر عاشق یک ستاره هست اما این رو یادتون باشه که هر کسی عاشق یک چیزی هست یکی عاشق پول یکی عاشق ماشین یکی عاشق بچه یکی عاشق خونه.... و هر کسی عاشق یک چیزی.خیلی کم اند عاشقایی که مثل من عاشق دو چشم معصوم ،عاشق یک دل صبور و یک دل پاک باشن آره من عاشق این چیزام و عاشق انسانیت.
شاید برای خیلی ها این چیزارو بتونن فقط در کتابا پیدا کنن اما من اینهارو جز در باطن جامعه در جایی جستجو نمی کنم و خدا رو به خاطر این موهبت شکر می کنم که به خاطر این چیزها تو دنیا غرق نشده ام و آرزو می کنم هرگز غرق نشوم. خدا رو شکر می کنم که این روزها، خدا نه تنها دنیایی تَرَش نکرده بلکه هواییش هم کرده از اون هوایی هایی که خدا دوسش داره و انسان رو به خاطرش خلق کرده.نمی دونم با عشق چقدر آشنا هستید اما همین رو بگم که با داشتنش می تونید تلخ ترین شیرینی رو بچشین و تجربه کنید. این شیرینی تلخ رو نمی خواید از حال و هواش در بیاید در آخر هم اصلاً زمان رو درک کنید بلکه زمان رو می فهمید، آره دنیا رو می فهمید که واقعاً دنیا واسه چی آفریده شده

پس عاشق واقعی باشین تا خدا ازتون راضی باشه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط سارا  | 

 

نفس

 

 

گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

 
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

 
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

 
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

 
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

 
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد

 

؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!

 
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»

 
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:58  توسط سارا  | 
 

                                                

از افلاطون نقل می کنم...


به گفته او مردان و زنان در ابتدای خلقت، مانند امروز نبودند. در آن زمان تنها یک انسان بود......کوتاه قد....دارای یک بدن و یک گردن......ولی با دو سر که هر یک به جهتی می نگریست.
انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند.... دو جنس مخالف ......دارای چهار دست و چهار پا...... ولی خدایان یونانی حسادت می کردند.....آنها می دیدند موجودی که چهار دست دارد، بیشتر کار می کند و چون دو صورت در دو جهت مختلف دارد، حمله کردن به آن، کاری دشوار است؛ با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل ،ایستادن و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت.....خطرناک تر از همه، آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا نیازی به حضور دیگری نبود...زیءوس، خدای ارشد آلپ، به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد....صاءقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد.... و به این ترتیب، مرد و زن ، به وجود آمدند. این کار باعث افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال، ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد.... دلیل آن، این است که در حال حاضر، همه به دنبال نیمه گمشدة خود می گردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار نیروی گذشته، نیروی پرهیز از خیانت ، مقاومت، تحمل و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند .

 

"یازده دقیقه(پاءولو کوءیلو)" 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 4:33  توسط سارا  | 

خنده تو زیباست

آیا اگر می دانستی

عاشق تو

کمی دور از تو

جایی بعید از نگاه تو

با هر خنده ات

دلش شعله می کشد

باز هم اینچنین

زیبا خنده می کردی؟

ولی....... بهتر که نمی دانی

چون خنده ات زیباست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:3  توسط سارا  | 
 

                                                                

 

تو را در آسمان شرق می جویم ، جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارد.

تو را در حسرت یک قو تنها ، تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده و تو را در حسرت گیسوان فرشته هایی که هرگز زمین را ندیده اند می جویم.

چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است، بگو در کدامین خیابانهای آن زاده خواهم شد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:10  توسط سارا  | 
 

                                  

 

دانه ای برف سفید و زیبا، همراه با هزاران دانه ی دیگر از اعماق آسمان سقوط کرد. آهسته و آرام به زمین می آمد تا بر سطح سبز برگ درخت کاجی نشست، برگ که هنوز اندکی گرمای آفتاب صبحگاهی در تنش مانده بود، دانه برف را آب کرد. حالا او دیگر یک دانه برف نبود، تبدیل شده بود به قطره ای آب، زلال و پاکیزه، پس لیز خورد و ناگاه از نوک برگ چکید. پسرکی غمگین از پیاده رو، کنار درخت بزرگ کاج می گذشت، قطره بر سرش فرود آمد و از لابه لای موهایش نیز لیز خورد و از پیشانی بر گونه اش لغزید، انجا ناگهان چشمش به چند قطره زیبا و درخشان افتاد؛ پرسید:
- شما نیز همچون من از آسمان آمده اید؟؟
آنها با هم گفتند:
- نه ما از چشم پسرک جاری شده ایم.
- چرا؟
- ما نمی توانیم راز دلش را به تو بگوییم، از خودش بپرس.
ناگهان بادی وزید و قطره را تا بناگوش پسرک برد.آنجا در گوشش فریاد زد:
- پسرک از چه غمگینی؟؟
صدایی نیامد. باز فریاد زد:
- پسرک با توام، از چه می گریی؟؟
اما نه هیچ جوابی نیامد. قطره هنوز در فکر بود که باد با وزشی تندتر او را از صورت پسرک جدا کرد و سمتی برپیاده رو انداخت؛ پسرک دورتر و دورتر شد آنقدرکه قطره نتوانست او را ببیند. هوا سردتر شد و قطره را به خواب زمستانی فرو برد.حالا او دیگر قطره هم نبود، بلکه تکه یخ کوچکی بر پیاده رو بود.
روزها گذشت و هوا با نزدیک شدن فصل بهار گرمتر شد.
قطره آرام آرام از خواب زمستانی برخواست. صدای دور و نزدیک چلچله ها به گوش می رسید. پرنده ها پی هم می کردند و کرمها برای رویت خورشید تابان سر از خاک بیرون می آوردند. هر اشعه از خورشید درخشان با برخورد به سطح پیاده رو قطره هایی را در آغوش گرفته و به شکل بخار به آسمان می برد. قطره خود را لای موزاییک قایم کرده بود و فقط می نگریست تا شاید دوباره پسرک را ببیند که از انتهای پیاده رو به سمت او می آید. زمان گذشت و پسرک آمد او همچنان غمگین بود. قطره خود را از آن منفذ بیرون کشید تا به پای پسرک بچسبد اما ناگهان اشعه ای تیز و گرم او را در آغوش کشید و با خود برد. حالا او دیگر یک قطره هم نبود، بخار بود اما چشم از پسرک بر نمی داشت.
پسرک کوچکتر و کوچکتر می شد، و بالاخره از دیده ی او محو شد، ناگهان کلاغ خبرچین رسید و گفت:
- می خواهی راز دل پسرک را به تو بگویم؟؟
بخار با اندک خوشحالی گفت:
- آری
سپس منقار خود را به گوش او نزدیک کرد و گفت:
- چند صباحی است که پسرک عاشق شده.
این را گفت و ناگاه لرزشی سخت بخار را در بر گرفت، پس دوباره به قطره ای آب تبدیل شد و سقوط کرد؛ اما این بار بر دفتر دخترکی فرود آمد که بر آن نوشته بود دیگر دوستش ندارم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:20  توسط سارا  | 

 

 

                                

                               

اگر می بینی زنده ام، نفس می کشم، تنها به خاطر وجود تو است....
اگر می بینی شادم، خندانم،با وجود اینکه این همه غصه در دل دارم، تنها به امید بودن تو است......
اگر می بینی آرامم، بی تابم، سر به زیر، ساکت و گوشه گیر،فقط به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
اگر دیدی گریانم، خسته ام، شکسته ام، پریشانم بدان که دلم بد جور هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
اگر دیدی نیستم، نه صدایی نه خبری از من نیست بدان که از عشق تو مرده ام
آری از عشق تو مرده ام عزیزم......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:35  توسط سارا  | 
 

                               

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بفهمد، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:35  توسط سارا  | 
 

                       

 

به یاد داشته باش
 هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی
کسی هست که تو را عاشقانه می نگرد
و منتظر توست
اشکهایت را پاک می کند
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی
اگر باور داشته باشی می بینی
که ستاره ها هم با تو حرف می زنند
باور کن که با او تنها نیستی هرگز
کافی است
عاشقانه به آسمان نگاه کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 8:49  توسط سارا  | 
شكوه سيزدهم آبان را پاس مي داريم زيرا مردانگي و فتوت ايثار و از خود گذشتگي و دشمن ستيزي با سران كفر را مقدس مي دانيم. ياد همه شهيدان اين روزهاي بزرگ گرامي باد و خاطره سيزده آبان هميشه در جانها جاودان باد.

                                   

سيزدهم آبان روزي است كه جوانه هاي سبز ايمان روييد و دانش آموزان مسلمان به نشانه اعتراض به حكومت، در دانشگاه تهران اجتماع كردند و تاريخ، شاهد خون به ناحق ريخته آنان شد. دانش آموزان انقلابي برخاستند تا نورگوهر دانش و دانش آموزي را در آيينه حماسه ودليري بتابانند و غبار خودباختگي را از سيماي مدرسه بروبند. آنان برخاستند تا انقلاب ننشيند و فرياد كردند تا جهان، پيام انقلاب را بشنود.

                                          

اينك ما مانده ايم با خاطرات آن روزها و مي دانيم كه امروز اگر به سايه راحت نشسته ايم، مديون استقامت شهيداني هستيم كه در آشوب ظلمت چيره، به مصاف شب رفتند تا ايمان خفته انسان را به سامان صبح برسانند.

ياد همه شهيدان دانش آموز، گرامي و خاطره سيزدهم آبان در جانها جاودانه باد!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:28  توسط سارا  | 
 

                                             

پس جوانی گفت:


                     از دوستی


                               بگو.


و او چنین در پاسخ آمد:

دوست پاسخ نیاز آدمی است. و کشتزاری است که با عشق بارورش کنید و با سپاس خوشه هایش برگیرید.
هم سُفره باشد و هم آتشگاه ،
که گرسنگیِ روح بر او آورید و آرام جان در او جویید.
چون دوست سخن از خیال خود گوید، عقل به هیچ انگارید و جز شرح رضایت بر لب نیارید؛
و چون آهنگ سکوت کند، دل غوغای تپش وانهد که خاموش نجوای قلب او بشنود؛
چونکه به قاموس دوستی، امید و انتظار، اندیشه و آرزو، جمله در سکوت زایند و خاموش در سخن آیند، بی نیاز کلام و فارغ از نام، به شادمانی ژرفی که نهان ماند و در فریاد نگنجد.
از دوست، چون زمان مفارقت فرا رسد، اندوه به دل نگیرید،
که به قامت او، آنچه عزیزتر می دارید، به روزگار جدایی دل انگیزتر به جلوه آید و مطبوع تر رخ نماید، هم بدان سان که رهروان را بلندای قله، از دور دستِ دشت بهتر عیان شود.
و دوستی را به طلبِ هیچ مقصود نخواهید مگر اعتلای روح.
چرا که عشق اگر مقصدی تمنا کند، بغیر آنکه پرده خویش برگیرد و راز خود برنماید، باری نام عشق نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گسترد و غیر بیهودگی بار ندهد.
و پیوسته آنچه خوشتر می دارید و عزیزتر می شمارید در کار دوست کنید.
چون لازم آید جزر دریای شما باز شناسد، هم رخصت دهید که در طغیان آن نظر کند و مد آن دریابد.
و این چه باشد که به کشتن وقت، مصاحبت دوست طلب کند؟
غنیمتِ همراهی او را همیشه به قصد زیستن لحظه ها بجویید، به عزم سیر در اعماق زندگی؛
که او جام نیاز پر کند نه گودال بطالت.
به روزگار شیرین رفاقت، سفره خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید.
به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل، سپیده می دمد و جان تازه می شود.


                                             برگزیده از کتاب پیامبر نوشته....جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:16  توسط سارا  | 

 

 

                                       

بخیل

 
یکی از بخیلان داشت در آب غرق می شد، کسی برفت و گفت: دستت را به من بده تا تو را بیرون بکشم. دست نداد. یکی از همسایگان مرد بخیل حاضر بود و گفت: نگو دستت را به من بده که او هرگز به کسی دست نداده است، بگو دست من بستان. چون بگفت: دست من بستان، گرفت و خلاص شد.

 

                                 
ازدواج

از یکی از فلاسفه پرسیدند:  مرد در چه سنی بهتر است که ازدواج کند؟گفت: هر سنی برای ازدواج مناسب است. زیرا زن جوان برای مرد جوان معشوقه است، برای مرد میانسال، رفیق، برای پیرمرد ، پرستار.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:4  توسط سارا  | 
 

 

                             

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

 و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:37  توسط سارا  | 
 

 

                          

 

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می شود ود و تا آخر شب فرصت دارید که همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود در این وقت شما چه خواهید کرد؟؟

البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید . هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم...بانک زمان
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه  اعتبار ریخته می شود.و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد. هیج برگشتی نیست و هیچ مقدار ازاین زمان به فردا اضافه نمی شود.


ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده.
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند.


هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست فردا معماست.
و امروز هدیه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:6  توسط سارا  | 
                              

 

 تا حالا فکر کردی چرا وقتی هوا داره تاریک می شه و خورشید به خواب می ره آسمون قرمزه؟؟

آسمن سرخ شده ؛  اما انگار انعکاس شرم زمینه.....

و زمین شرمگینه؛ چون یک روز دیگه گذشت ولی زمینیها آدم نشدند.......

باز هم به هم دروغ گفتند؛ باز هم عشق رو به بازی گرفتن؛ .... و باز هم خیانت کردند... به هم...به خدا ...به زمین و .............

به آسمون.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:49  توسط سارا  |