
زری جان سی و شش سالش
بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه ی غرب شد، زری جان از هفت دولت ازاد شد. اول
به اقا فرزین، ساندویچی محله شان
پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد اقا، میوه فروش محله شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه ی لباس عروسی فروشی
سر میدان محله شان می ایستاد و لباس
ها را نگاه می کرد و دل هر بیننده ای را می سوزاند.
بالاخره
جلسه ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همه ی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال
زری جان بکنند و گفت: زری جان روزی هزار بار استخوان های پدرش را در گور می لرزاند. فرهاد، برادر
بزرگ زری جان گفت می تواند یک شوهر
قلابی برای زری جان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری جان ارام بگیرد. عباس یکی از
کارگرهای کارگاه فرهاد
پذیرفت
که با زری جان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زری جان گرفتند و عملا زری جان عروس شد. روز بعد از
عروسی، زری جان دوباره لباس عروسی پوشید و عباس اقا را وادار کرد لباس دامادی اش را بپوشد و سر سفره
ی عقد بنشیند. دوباره عسل در دهان هم
گذاشتند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف یک ماه، زری جان بیست و هفت دفعه بازی عروس و داماد راه انداخت. عباس
اقا به اقا فرهاد شکایت برد. دوباره
جلسه ی خانوادگی تشکیل شد. قرار شد عباس اقا در یک تصادف بمیرد و زری جان بیوه شود. عباس اقا مرد و همه، از
جمله زری جان لباس سیاه پوشیدند و
عزاداری کردند. زری جان چهل روز لباس سیاه پوشید. روز چهل و یکم، اول به اقا فرزین ساندویچی محله شان و بعد به
احمد اقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج
داد، دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود!
پ.ن: بازی عروس و داماد عنوان کتابی از
بلقیس سلیمانی است که امسال جایزه
گرفت.60 داستان کوتاه در یک مجموعه، نقطه مشترک کل داستان بازی آن ها با مرگ و دست کم گرفتن اونه!
حتما
بخونیدش