تبليغاتX
ایرونیا

 

امشب شب يلداي ديگريست

 و من در سکوتي مبهم ديوانه وار به دنبال تو مي گردم

و شعرهايم را عاشقانه به انتظار تو مي نويسم

کجايي ؟در سکوت و تاريکي شب گم شده اي ؟

يا بار سفر بسته اي و با زمانه بي وفا رفته اي ؟

بيا , بيا تا شب يلداي من طولاني تر شود

و من با تو عاشقانه شعر زمستاني را سر دهم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:4  توسط فیروزه  | 
 

مردی خواب عجیبی دید. او درعالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند
هنگام ورود ، دسته بزرگی ازفرشتگان رادید که سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی را که
توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنندوآنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد ازفرشته ای پرسید: شما دارید چکار می کنید؟
فرشته درحالیکه داشته نامه ای را بازمی کرد، جواب داد: اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و
تقاضاهای مردم زمین راکه توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم.
مردکمی جلوتررفت . باز دسته بزرگ دیگری ازفرشتگان رادید که کاغذهایی راداخل پاکت می گذارند
وآنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مردپرسید : شماها چکار می کنید؟
یکی ازفرشتگان باعجله گفت اینجا بخش ارسال است ، ماالطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان
به بندگان زمین می فرستیم.
مردکمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکارنشسته !!!
مرد باتعجب ازفرشته پرسید : شما اینجاچکار می کنی و چرا بیکاری؟؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است .
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی
جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟؟!
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند: خدایا متشکریم

 

بیاید همین الان از خدا تشکر کنیم بخاطر تمام چیزهایی که بهمون داده

بیاید به زندگی زیبا نگاه کنیم

بیاید واسه همه دعا کنیم

بیاید...

بیاید...

یک شوخی : بیاید همیشه پاک باشیم مثل ای دو تا

یا اینکه مثل این دوتا همیشه و در همه حال دوست داشته باشید کار دیگرانو را بندازید

همیشه سر بلند و پیروز باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:32  توسط سعید  | 
 

                                                                

 

تو را در آسمان شرق می جویم ، جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارد.

تو را در حسرت یک قو تنها ، تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده و تو را در حسرت گیسوان فرشته هایی که هرگز زمین را ندیده اند می جویم.

چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است، بگو در کدامین خیابانهای آن زاده خواهم شد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:10  توسط سارا  | 

يه روز تصميم گرفتم طبق پیشنهاد نادیا خانوم که برای پست خانومها گفته بودن که :

من یه پیشنهاد دارم به شما -شما برو خودتو از پنجره بنداز پایین

 خودم رو از پنجره طبقه بلای یه ساختمون ۱۱ طبقه پرت کنم پايين

................. 

 طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

 www.isfahan4u.com

 طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

 

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختري رو  ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

 

 طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

 


طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

 


طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

 


طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

 

 قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم


 


 

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند


و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
 
اين داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستيد و بهشون ياد آوري کنيد که زندگي با مشکلاتش زيباست و واقعا ارزشمند است.

                                                                            منبع : وبلاک لینکولی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:53  توسط سعید  | 
                                                                

                                قطعا با خواندن حقایق زیر تعجب خواهید کرد
اما این نتیجه‌ی هوشمندی و شایستگی فردی است که با فکری نو و پشتکاری عالی توانست تحول بزرگی را صورت دهد
 
·       بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درآمد دارد، يعنی 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال
·       اگر 1000 دلار از دست وی بر زمين بیافتد به خودش اين دردسر را نمی‌دهد كه برش دارد، چون در 4 ثانيه‌ای كه برداشتنش طول می‌کشد، اين پول عايدش شده
·       آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهی دارد و بيل گيتس به تنهايی می‌تواند ظرف 10 سال تمام بدهی آمريكا را بازپرداخت كند
·       او می‌تواند نفری 15 دلار به همه‌ جمعيت جهان بدهد و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقی خواهد ماند
·       اگر مايكل جردن يعنی گرانترين ورزشكار آمريكايی هيچ غذا و آبی نخورد و همه‌ 30 ميليون دلار درآمد سالانه‌اش را پس‌انداز كند، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندی بيل گيتس شود
·       اگر بيل گيتس را به صورت يك كشور تصور كنيم، سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان می‌شود! يا به تنهايی درآمدی برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايی خواهد داشت، حتی بيشتر از آی‌بی‌ام
·       اگر همه‌ ثروت بيل گيتس را تبديل به يك دلاری كنيم، می‌شود جاده‌ای از ماه تا زمين با آن كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد برای جابجايی اين پول‌ها پرواز كنند
·       بيل گيتس امسال 40 ساله می‌شود. اگر فرض را بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگر هم زنده خواهد بود، می‌تواند روزی 78/6 ميليون دلار خرج كند قبل از اين كه به بهشت برود

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:14  توسط فیروزه  | 
ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:34  توسط فیروزه  | 
البته مردها خوشبخت تر از زنها هستن میگی نه ؟

                          ببین :


اگر مردی زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند ، «بیخ ریش پدرش مانده» است

اگر مرد شبها تا صبح بیرون از منزل بماند ، «مهمانی» بوده است ولی اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بیاد «دده» رفته بوده و رفیق دارد

اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت حرف بزند «بی ادب و دریده» است

اگر مرد ضیف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولی اگر زن بردبار و با گذشت باشد «بی عرضه و شلخته» است

اگر مرد ساعتها با کسی در گوشی صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زنی قدری حرف بزند «وراج» است

اگر مرد در حضور دیگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است ولی اگر زن اینکار را بکند «بی حیا» است

اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولی اگر زن پر خور باشد «شکمو» است

اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچلیش ولی اگر زنی سی و پنج سال بیشتر داشته باشد «مادر کامران زرده» است

اگر مرد موهایش سفید شده باشد «پخته و موقر» است ولی اگر زن موهایش قدری خاکستری باشد «عجوزه و پیر کفتار» است

اگر مرد کم حرف باشد «متین و سنگین» است ولی اگر زن کم حرف بزند «از خود راضی و اخمو» است

 

عکس امروز :

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:28  توسط سعید  | 

 

  این روزها تعداد كثيري از مردم مي‌خواهند باكلاس شوند ولي نمي‌دانند چطوري مي‌توانند اين كار را انجام دهند،

                                           راهنماي باكلاس شدن يا چگونه باكلاس

 شويم براي دختراني كه از نظر مايه‌تيله

                                            مشكلي ندارند تقديمتان مي‌شود:



داشتن يك سوييت 45 متري مستقل در خيابان دولت

عدم علاقه نسبت به حيوانات به خصوص سگ

گوش دادن نوارهاي كريس‌دي‌برگ و جرج مايكل

حداقل داشتن يك پژو 206 براي خودتان

پاتوقها: پارك جمشيديه و بدنسازي زعفرانيه

نشان دهيد به شدت از فوتبال بيزاريد و هيچ‌گونه علاقه‌اي (بر عكس جوادها) به نيكبخت نداريد

رفتن به كنسرتهاي گروه آريان

ديدن فيلمهاي «اسپايدرمن» و «آدرز» توصيه مي‌گردد

هميشه بايد مايه‌تيله همراهتان باشد ولي به هيچ عنوان براي مهمان كردن دوستانتان اصرار به خرج ندهيد

پاتوق اينترنتي: وبلاگ ایرونیا!!!

و اینم عکس امروز ( چطوره ؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:10  توسط سعید  | 
 

                                  

 

دانه ای برف سفید و زیبا، همراه با هزاران دانه ی دیگر از اعماق آسمان سقوط کرد. آهسته و آرام به زمین می آمد تا بر سطح سبز برگ درخت کاجی نشست، برگ که هنوز اندکی گرمای آفتاب صبحگاهی در تنش مانده بود، دانه برف را آب کرد. حالا او دیگر یک دانه برف نبود، تبدیل شده بود به قطره ای آب، زلال و پاکیزه، پس لیز خورد و ناگاه از نوک برگ چکید. پسرکی غمگین از پیاده رو، کنار درخت بزرگ کاج می گذشت، قطره بر سرش فرود آمد و از لابه لای موهایش نیز لیز خورد و از پیشانی بر گونه اش لغزید، انجا ناگهان چشمش به چند قطره زیبا و درخشان افتاد؛ پرسید:
- شما نیز همچون من از آسمان آمده اید؟؟
آنها با هم گفتند:
- نه ما از چشم پسرک جاری شده ایم.
- چرا؟
- ما نمی توانیم راز دلش را به تو بگوییم، از خودش بپرس.
ناگهان بادی وزید و قطره را تا بناگوش پسرک برد.آنجا در گوشش فریاد زد:
- پسرک از چه غمگینی؟؟
صدایی نیامد. باز فریاد زد:
- پسرک با توام، از چه می گریی؟؟
اما نه هیچ جوابی نیامد. قطره هنوز در فکر بود که باد با وزشی تندتر او را از صورت پسرک جدا کرد و سمتی برپیاده رو انداخت؛ پسرک دورتر و دورتر شد آنقدرکه قطره نتوانست او را ببیند. هوا سردتر شد و قطره را به خواب زمستانی فرو برد.حالا او دیگر قطره هم نبود، بلکه تکه یخ کوچکی بر پیاده رو بود.
روزها گذشت و هوا با نزدیک شدن فصل بهار گرمتر شد.
قطره آرام آرام از خواب زمستانی برخواست. صدای دور و نزدیک چلچله ها به گوش می رسید. پرنده ها پی هم می کردند و کرمها برای رویت خورشید تابان سر از خاک بیرون می آوردند. هر اشعه از خورشید درخشان با برخورد به سطح پیاده رو قطره هایی را در آغوش گرفته و به شکل بخار به آسمان می برد. قطره خود را لای موزاییک قایم کرده بود و فقط می نگریست تا شاید دوباره پسرک را ببیند که از انتهای پیاده رو به سمت او می آید. زمان گذشت و پسرک آمد او همچنان غمگین بود. قطره خود را از آن منفذ بیرون کشید تا به پای پسرک بچسبد اما ناگهان اشعه ای تیز و گرم او را در آغوش کشید و با خود برد. حالا او دیگر یک قطره هم نبود، بخار بود اما چشم از پسرک بر نمی داشت.
پسرک کوچکتر و کوچکتر می شد، و بالاخره از دیده ی او محو شد، ناگهان کلاغ خبرچین رسید و گفت:
- می خواهی راز دل پسرک را به تو بگویم؟؟
بخار با اندک خوشحالی گفت:
- آری
سپس منقار خود را به گوش او نزدیک کرد و گفت:
- چند صباحی است که پسرک عاشق شده.
این را گفت و ناگاه لرزشی سخت بخار را در بر گرفت، پس دوباره به قطره ای آب تبدیل شد و سقوط کرد؛ اما این بار بر دفتر دخترکی فرود آمد که بر آن نوشته بود دیگر دوستش ندارم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:20  توسط سارا  |